X
تبلیغات
آتریوم
آنكه به بالاترين نقطه كوه ميرسد به تراژديها ميخندد.... نيچه
زندگیِ حسی :

 احساس قدرت میکنم ،گویی همه چیز تنها وابسته به خواست و اراده من  وجود یا عدم را تجربه خواهد کرد.

درونم میخواهد و بیرون تحقق پیدا میکند. شرایط تصویری از خواست من است که در زمان می لولد.

هیچ وقوعی توان زنجیر شدن بر دستان و پاهای مرا ندارد.

آنچه طعم تلخ یا شیرین دارد، زیر زبان من است که هویت پیدا میکند پس باید به خواسته من سر بسپارد.

حالا شاید بتوان فهمید چرا پدربزرگ و مادر بزرگم خدا را خلق کردند و چرا خود را از بهشت کسالت آورش بیرون راندند.

تمام این لحظه ها  را مدیون زنی هستم که گناه اول را نمود.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت   توسط آتلانتیس  | 

تاریک اندیشان :

روشنفکر از طبقه تحصیل کردگانی است که با دغدغه های انسانی ،اجتماعی ،فرهنگی و سیاسی اقدام به موضع گیری در مباحث حساس و مهم جامعه خویش و جامعه جهانی می کنند.

تاریخچه ی این جریان به قرون وسطی باز می گردد.

ولی معنای مدرن این واژه در ماجرای محکوم کردن دریفوس و حمایت امیل زولا و جمعی از هنرمندان و نویسندگان از آن در نامه ای با عنوان "من متهم میکنم " که به اعلامیه روشنفکران مشهور شد مشاهده گردید .

جریان روشنفکری در پی آزادی های سیاسی و رفرم های جامعه ی غربی ایجاد شد و همیشه شامل متفکرانی بود که می خواستند با اشاعه ی نظام فکری خود جامعه و حاکمیت را اصلاح کرده و آنها را هر چه بیشتر به سمت اتوپیا سوق  بدهند .

آنچه قابل تامل است درگیری متداوم متفکران یا همان جریان روشنفکری بر سر نظام های فکریشان است:

گاهی لیبرال ها و گاهی مارکسیست ها ،گوشه ای روسو و در آن طرف ولتر.

این درگیری ها نشانه ی زایش متفکران و تفکرات پر مایه ی این جریان بوده است .

و اما تاریخچه ی این جریان در ایران به چه زمانی باز می گردد؟!


رد پای روشنفکران را می توان در دوران قاجار جستجو کرد . دوران شکستهای مبتذل ایران از روسیه و چاره جویی های قاجار برای رفع عقب مانگی های ایران .

از همین دوران بود که چنین مد شده عده ای را برای تحصیل علم به فرنگ بفرستند تا مگر ایران نیز راه پیشرفت را چون اروپا در پیش گیرد !!

این در حالی بود که آنچه ایرانیان در غرب مشاهده می کردند حاصل رفرم هایی بود که تقریبا بعد از جنگهای صلیبی در اروپا آغاز شده و در پی آن کمدی الهی دانته ،رفرم های ولتر و کالون بر کلیسای کاتولیک ،شهریار ماکیاول ،قرار دادهای اجتماعی روسو ،ولتر و شیوه ی جدید تاریخ نگاریش را به وجود آورده بود.

این جرگه از ایرانیان که بعد از بازگشت بدنبال اصلاحات در نظام سیاسی ،اجتماعی ،دینی و اقتصادی ایران بودند ،بدون توجه به بستر شکل گیری آن تفکرات اصرار بر اجرای همان نظام های فکری با همان شکل و سیاق در ایران را داشتند .

پس بسیار مناسب تر می دانم که این جرگه را به جای روشنفکران مقلدان بنامم و آنها را پدران روشنفکران جامعه کنونی ایران بخوانم ( ببخشید مقلدان جامعه کنونی ایران بخوانم ).

با گذشت بیش از یک قرن هنوز هم نمی توان شاهد نظام فکری در میان قشری بود که خود را به اصطلاح روشنفکر می داند ، چه آن جامعه ای که در دانشگاه های ایران هستند و چه آنهایی که بیرون هستند .

در میان این اقشار تشویش، سردر گمی ،پوچی، بی انگیزگی و بی هدفی شاخصه هایی است که آنها را از دیگر اعضای جامعه ایران که مردگانی متحرک هستند متمایز می کند .

جز داشتن همین چند ویژگی که گاه آنها را آوانگاردهای مکتب پست مدرن می کند و گاه پیروان نیچه و فروید نمی توان ویژگی در آنها یافت که بتوان ایشان را شامل  واژه ی روشنفکر دانست.

متدهای این قشر برای زندگی شخصیش نشات گرفته  از تقلید و حال لحظه ایشان می باشد پس نمی توان آن را مطابق با تعریف روشنفکری انسانی دغدغه مند و متفکر در جنبه های مختلف دانست که در حال پیش روی و بهبود شرایط زندگی خود و جامعه اش می باشد .

آنچه تعریف شده است تا شخصیت تیپیک روشنفکر ایران را نشان دهد مجموعه ادا و اطوارهایی است که این قشر رار در تارهای خود گرفتار کرده است .

تقریبا تمام کسانی که می خواهند روشنفکر شوند از زمان تصمیم گیری تا مرحله اجرایش تنها پرسه ای چند هفته ای را سپری می کنند.

ابتدا با هنجار شکنی ،، آن هم هنجارهایی که تنها برای جامعه ایرانی تعریف شده پا به دنیای روشنفکران ایرانی می گذارند:

دختران روشنفکر با گرفتن ژستهای  فمنیستی خواستار برابری حقوق زن و مرد می شوند و برای نشان دادن این خواسته وارد شخصیت تیپیک خود می شوند .دخترانی با سر تراشیده که پا به پای مردان سیگار می کشند و با برقراری ارتباط جنسی هم موافق است .( تابویی در ایران برای دختران )

مرد ها و پسر ها هم با وارد شدن به این دوران مدافع حقوق زنان می شوند و در ابتدا شکل ظاهری تیپیک خود را پیدا می کنند !

موهای بلند ،پوشیدن لباسهای عجیب و پاره با پشتوانه ی فکری عدم اهمیت به ظاهر به خاطر دغدغه مندی زیاد !!!!

توصیف ظاهر این روشنفکران و ادا و اطوارهای آنها کاری بیهوده است وقتی همه ما شاهد آنها و یا شاید بهتر عضوی از آنها هستیم ......

شاید بیشتر آنچه در رفتارهای شخصی و اجتماعی این قشر نمود پیدا می کند جالب توجه باشد .

پسرهای مدافع حقوق زنانی که ارتباط جنسی را حق بدیهی و ذاتی خود می دانند و خواستار برقراری این رابطه با متعدد دختران زیبا و جذاب اطرافشان هستند و دختران روشنفکری که با نگاهی کاسب کارانه به جنس مخالف نظر می کند .

شاخصه ی این رفتار ها و اعتقادات عدم اعتماد داشتن این قشر روشنفکر به تمام ارتباطات درونی و بیرونی اش هست .

نداشتن پشتوانه ی فکری برای اعمال و اندیشه ها تعصبات و دیدگاه های سطحی و پوچ این به اصطلاح روشنفکران را ایجاد کرده است .

شخصیتهای متزلزل ،افسرده و وابسته که  فکر را نه تنها برای خود که دیگر اعضای جامعه تاریک کرده اند .


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت   توسط آتلانتیس  | 


اندر حکایت این روزهای من !!!!


اصلا همینجوری خوبه که بین عقل و احساس همچون خر در گل ( شکل مودبانه : آهو در گل ) دست و پا بزنی 

.........

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت   توسط آتلانتیس 


........ !

 

روزی شیخی صوفی به کاروانسرایی وارد میشود و قصد میکند شب را آنجا بماند،از قضا صوفی خری داشت بسیار فربه.

آن شب هم جز صوفی جماعت بسیاری آنجا بودند،که دوباره از قضا عده ای از آنها شاگردان خانقاه بودند.

طی اصل زندگی ،آن شاگردان هم چون طالبان علم کنونی بیچاره و بخت برگشته بودند و هیچ پولی در جیب نداشتند که شامی فراهم کنند،به دنبال راه چاره برای درد شکم بودند که یکی از آنها گفت بیایید خر استاد را بفروشیم و با پولش امشب را بگزرانیم.

هیاهویی به پاشد .........

کسی گفت: آخر چگونه؟صاحب کاروانسرا اجازه نخواهد داد ما خر را بیرون ببریم تا بفروشیمش!!!

شخص اول گفت:فکر آنرا هم کرده ام؟؟؟

نزد شیخ رفت گفت: یا شیخ امشب اگر شما اجازه دهید ذکر ما برای رفتن به خلصه و اتصال به دنیای حق این است :

خر برفت و خر برفت!!!!

شیخ گفت: بسیار خب پس حلقه را تشکیل دهید که سخت مشتاقم !!

حلقه تشکیل شد و صوفیان مشغول ذکر گفتن شدند، در این میان یکی از شاگردان نزد صاحب کاروانسرا رفت وگفت شیخ فرمودند خرشان را بفروشید وشام امشب صوفیان را گردآورید،،صاحب کاروانسرا گفت باید بروم و از خود شیخ کسب تکلیف کنم و رفت.

وقتی رسید دید شیخ از خود بی خود فریاد میزند :

خر برفت و خر برفت و خر برفت.......خر برفت و خر برفت و خربرفت...................

صاحب کاروانسرا هم از همجا بی خبر خر را به بازار برد و فروخت و شام آن شب صوفیان را فراهم کرد.

صبح فردا که شیخ صوفی خواست آنجا را ترک کند به صاحب کاروانسرا گفت خر ما را بیاور که قصد عزیمت داریم،صاحب کاروانسرا با تعجب گفت شما که جز آن خری که دیشب امر فرمودید بفروشمش تا شام را مهیا کنم خری نداشتید!!!!!!!!!!!!

شیخ گفت من فرمودم خرم را بفروشی؟؟؟؟؟؟

صاحب کاروانسرا گفت آری دیشب که شاگردان پیام شما را به من رساندن آمدم تا مطمئن شوم و دیدم شما میگویید :

خر برفت و خر برفت و...............


این حکایت مولانا حکایت ماست ،حکایت آنگونه که ما تا امروز زیسته ایم و ظاهرن میخواهیم بزیییم!......


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت   توسط آتلانتیس 



بعد از سه مرتبه آبستن شدن دیگه خیلی حرفه ای عمل میکنم ! کیفیت هم بالاست !




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت   توسط آتلانتیس 


صلح من  :


" من صلح جو ترین فردم . آرزوهای من از این قرارند : یک کلبه ی محقر ،یک سقف کاهگلی ،یک تختخواب خوب ،غذای خوب ،شیر و کره بسیار تازه ،کنار پنجره گل و چند درخت زیبا در مقابل در خانه و اگر خداوند عزیز بخواهد مرا کاملا سعادتمند کند مرا این طور شاد می کند که شش هفت نفر از دشمنانم را به این درختان حلق آویز کند .پیش از مرگشان همه ستم هایی را که در زندگی به من روا داشته اند با رقت قلب خواهم بخشود ،آری ،آدمی باید بر دشمنانش ببخشاید ،اما نه پیش از آنکه به دار آویخته شوند "

                                                                                                          " هاینه "



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آتلانتیس 


باید بر زنان با گیوتین بوسه زد .


آنچه را از دیدن چشمان و چهره ی تو احساس کردم را حتی آن زمان که کفتاری در حال تکه کردن آهویی نیم جان بود احساس نمیکردم . نباید گفت توحش و پستی .....شاید تنها کثافت و پلشتی را بتوان محکوم کرد تا بار آنچه در وجود تو هست را بر دوش بکشد .

نباید گفت حوا گول خورد ، باید بگوییم حوا اعتماد کرد و این تمام خطای حوا بود. حوا نمی دانست آنچه در او هست در آن مار وجود ندارد.

درست است که به هر آنچه رنگی از رمانتیک دارد شک میکنم ،اما با تمام وجود میخواهم روز حساب رسیدن و قیامتی باشد و تمام مردگان زنده شوند* آنجا من به سراغ مردان هزارهای اول تمدن سازی بروم و با نگاهی سرشار از آنچه لایق آن هستند به چمانشان بنگرم .

همان مردانی که گفتند خداوند زن را از دنده ی چپ آنها آفریده است و همان مردانی که هلن را فتنه ی آغازین تراژدی مرگ ابر مردان یونان و تروا دانستند، همان هایی که زن را فاقد قدرت تفکر دانسته و او را شیطان مجسم مینامیدند ، مردانی که الگوی برترین را در سوپر من ها معرفی کردند و تمام آن مردانی که انتقام نداشته هایشان را ، از زنان گرفتند .

تنها به واسطه ی نیروی جسمانی حق زندگی را از زنان ربودند و این موجود زیبا را برای زیبا بودنش همان چه که در حسرتش بودند به داشتن حس حقارت محکوم کردند . اما این کدام بی ارزشی بود که هادس خدای دنیای زیرین او را ربود (اشاره به دزدیده شدن پرسفونه دختر دمتر الهه ی کشت و زرع توسط هادس ) و کدام بی خردی که از خرد زئوس متولد شد ( آتنه الهه ی خرد از اندیشه و خرد پدرش متولد شد ) مگر همین بی ارزشی در آن زمان که مردان با استفاده از توحش انسانی به شکار میرفتند ، کشاورزی ، پایه تمدن انسانی را کشف نکرد ؟ حتی آنقدر هم نتوانستی فکر کنی تا هیچ اثری از افسانه پردازی های تخریب کننده ات** باقی نماند .!؟

سخت و طاقت فرسا است برای داشتن خرد و زیبایی مغلوب عقده های جسمی کثیف شده باشی .اما بسیار لذت بخش است ، وقتی هنوز نتوانسته ای بعد از گذر هزاره ها از قالب عاشق آنکه احساس را میپروراند به قالب معشوق آنکه خرد را می گستراند راه بیابی ، زیبا است برای زن زندگی اگرچه تو تمام تاریخ زندگیت را برای تحقیرکردن آن صرف کرده ای .

زندگیت همیشه در حسرت زیبایی زن گذشت ، این را گواهی میدهی هنوز که برایت سخت است دیدن زیبایی من و تنها از من تمنا میکنی بپوشانم تمام آنچه تو در حسرتش زندگی کردی .*** _____________________________________________________________________

* در صورت شک به این مطلب شما را ارجاع میدهم به کتب دینی دبستان و راهنمایی که در آن میگفت ابراهیم وقوع این امر را با مشقات بسیار امثال کوه نوردی و در هاون کوبیدن و ..... به اثبات رساند –لعن و نفرین من بر الملحدین و المنکران –

** ساخت کهن الگو هایی که به اسطوره هایی مقدس تبدیل شدند تا جامعه را بر اساس آنها شکل بدهند –ایدئو لوژی سازی –

*** از منظر فیزیکی در تمام دنیا برای پوشش زنان حد وجود دارد و مهمتر از آن پوششی که باید بر تفکر و قلمش بپوشاند تا آنجا که ابر قهرمانش را باید هری پاتری بنامد که مرد است .!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آتلانتیس 


دورکهایم  :

ما می توانیم بگوییم که آنچه اخلاقی است .... هر چیزی است که انسان را وادار می کند دیگران را به حساب آورد ،کنش هایش را با چیزی غیر از انگیزه های خودخواهی خویش تنظیم کند ،و هر چه این پیوندها ( وابستگی متقابل موقعیت ها ) بیشتر و نیرومند تر باشند ،اخلاق استوار تر است .



                                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آتلانتیس 


_________________________________ 


زیبا و سرخ

تکه های جدا شده از هم

زیبا ، سرخ ، لذت بخش

طعم آنچه از او در لا به لای دندانهایم هست

...

باز دوباره فردا برای دلفریبی خواهم رفت

باز فردا به دام خواهم انداخت زیبای سرخ دیگری را

و باز نیمه شب برای فروریختن روشنی خواهم رفت

...

من هم بالین می شوم و با اولین بوسه خواهم درید

زیبای سرخ دیگری را

من قطره قطره ی آن سرخ ها را می مکم

من حتی خواهم درید قلب در حال التماسش را

...

اینجا لذت بخش ترین یک زیبای سرخ است

و باز فردا صبح برای دلفریبی خواهم رفت

و باز زیبای سرخ دیگری

...




+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آتلانتیس 


 

ز ن د گ ی ن ب ا ت ی  :

ن ه م ی ت و ن م ب خ و ر م ،

ن ه م ی ت و ن م ب خ و ا ب م ،

ن ه م ی ت و ن م ف ک ر ک ن م ،

ن ه  .................  .

ب ع د ا ز چ ه ا ر س ا ل

ب ر ا ی د و م ی ن ب ا ر ب ه ا ی ن م ر ض م ب ت ل ا ش د م   !!!!!!





+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت   توسط آتلانتیس 

 

 

سکوت کن  :

 

اعتراض ندارم به یک جهان مردانه

                                          به بت پرستان

اعتراض ندارم به نقره داغ بردگان

اعتراض ندارم به سردی قلبم

                                به پوچی ذهنم

                                     به بی صدایی تو

به دستهای جدا جدا

                     به چشم های پر از صدا

اعتراض ندارم برای دیروز

                                   برای فردا

برای فرهاد  

               که گوشه ی خیابان نشسته زار میزند

برای آن علامت سوال که ایستاده  

                                          ساز میزند   !  

بس است هرچه دست و پا زدم ، زدیم ، زدند

                                                          زدند

                                                                 زدند

بس است جهان را آباد کردن ، بس  است مدنیت را مدنی کردن

ببین 

           هنوز یکتا پرستان را ،،،،،،، که بت می پرستند !

ببین

            بتی که از چوب 

                                     نه

                                          سنگ

                                                     نه

                                                                که از خود می پرستند  !

ببین هنوز داغ می کنند تو را به مهر بردگی                     

بگو

                   چرا ،،،،

                              چرا سکوت نمی کنی !؟

                              چرا به لاک ، سر خود فرو نمی کنی !؟

                              چرا همیشه اعتراض می کنی !؟

سکوت کن

سرت به لاک خود فرو کن

بیا و در سیاه چال ، اعتراض را به گور کن

                                                                بوده

                                                        هست

                                           خواهد بود  

                جهان همیشه همین است     

 


برای لبهای خاموشش و چشمانی پر از شور و اعتراض  ، برای اشکهایش که در سکوت سرازیر شدند .

برای فرهاد      



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت   توسط آتلانتیس 




تمام کودکی بزرگ می شود 

و تو کودک تر از کودکی آرام می شوی

چشمانت نوازش می کنند تمام زندگی را

اینجا دوباره حضورش زنده می کند برای من تمام زندگی را

صدای خاک می شود بلند

و تو بدنبال بوی آب تا لب کاریز می روی

وقتی حضورش یعنی تمام زندگی می شود

چشمانم بدنبال تو باغچه تا باغ رادنبال می کند

فراموش کردنت سخت است

حتی برای من که نمی دانم معنی دوست داشتن را

چه دیر بود آن زودتر شدنی که باید می شد

.

.

.

با تو فلسفه برای معنا، معنا پیدا کرد

با تو ضیافت را خواندم

با مرگت دوباره متولد شدم

راستی هنوز آن تکه از وجودت بغض خوشحالی من است

و هنوز برای من تنها در آغوش اوست که احساس معنا پیدا می کند

 

برای ع .و



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت   توسط آتلانتیس 



اینجا تهران است  !؟



اگر از سخن آلتوسر و پولانزاس مارکسیسم های ساختارگرا مبنی بر تشکیل جامعه از سه واحد سیاست ،ایدئولوژی و اقتصاد بگذریم ،بیشتر نظریه پردازان و مکتب های فلسفی و اجتماعی بزرگ دو قرن اخیر ایدئولوژی را یکی از مهمترین نهاد های موثر در جهان کنونی میدانند ،و کارکرد آنرا بیشتر برای رسانه ها و دولتهای حاکم دانسته اند .

شاید جدی ترین توجه به بحث فرهنگ و ایدئولوژی را فرانکفورتی ها و به خصوص هابرماس مطرح کرده باشد .البته اشراف کامل به بحث های مارکسیستی کمی سخت است اما توجه به بخشهای بدون ابهام و صریح مکتب فرانکفورت و هابرماس درباره ی فرهنگ و ایدئولوژی بسیار مهم است .

نگاه هابرماس به تاثیر تلوزیون و رسانه های دیگر در خرفت سازی مردم جهان جدید با توجه به تجربه و آشنایی ما با آنها بسیار قابل درک و به نظر من قابل قبول است .

چند سالی برای کسب آرامش تماشای تلوزیون را ترک کرده بودم ،اما بعد از مدتی برای آشنایی با الگوهای عشقی رایج در جامعه دوباره به تماشای آن روی آوردم و سعی کردم تمام شبکه های تلوزیون و برنامه های پر مخاطب در هر حوزه ای را تماشا کنم ،اطلاعاتی جالب و تلخی کسب کردم و فکر میکنم این ایدئولوژی کمی بیشتر از خرفت سازی در حال خر سازی است !!

اگر به درستی قبول کنیم که در سرتاسر جهان رسانه ها در حال تزریق ایدئولوژی های گروه های حاکم در جوامع هستند ،باید با کمی تامل به این نکته نیز توجه کرد که مخاطب در هیچ نقطه ای از جهان ،در این سطح پایین از دانش و آگاهی حقیقی و شاید در این حد در بند اعتقادات محدود کننده نیست !

اگر تحول در ارتباطات را از سطح شفاهی به مکتوب و سپس تصویری بپذیریم و همچنین قدرت اعجاز آمیز این گونه ی جدید ارتباطات را باید بگویم این محسور شدن جامعه و تربیتش بر اساس این ایدئولوژی ها بسیار وحشتناک است .لازم نیست همیشه نیمه خالی را ببینیم اما دیدن نیمه ی پر هم کار شایسته ای نیست شاید در برخورد با جهان صنعتی و مدرن کنونی لازم است نگاهی به مرز پر و خالی داشته باشیم ،تا همان طور که مارکس گفته دچار بت وارگی نشویم .

پدر بزرگم تعریف میکرد در اوایل ورود رادیو به ایران شنیده بود چوپانی که گوسفندان را برای چرا به دشت برده بود رادیو اش را روشن میکند و در همان لحظه صدای گوینده ای را میشنود که با اعلام ساعت میگوید: اینجا تهران است .......

چوپان بسیار عصبانی رادیو را به زمین میکوبد و با گفتن یک دل سیر ناسزا به گوینده  ،میگوید :

پدر سوخته من الان توی بیابون یک دنیا دور از تهرانم بعد تو به من دروغکی میگی :

اینجا تهران است !؟!؟!؟!



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت   توسط آتلانتیس 



سیر تکامل انسان :


به لطف زحمات مادر از 6 سالگی نوشتن را می دانستم .از همان زمان تا حدود دبستان کاری را انجام میدادم که احتمالا تجربه مشترک آن کم است ،هرگاه با خانواده مشکلی داشتم یا مسئله ای لا ینهل ،کاغذی را از دفتر جدا و با خطی خوش شروع به نوشتن نامه ای به خدا میکردم !بدون هیچ ترس و ابهامی هر انچه در ذهنم بود بر روکاغذ می نوشتم ،در آخر نامه ام را لای قرآنی میگذاشتم که بسیار بزرگ و قدیمی بود از آنهایی که جلد چوبی دارند و بسیار زیبا هستند .این قرآن به علت سنگین بودنش در کمدی قرار داشت و استفاده نمی شد .من مطمئن بودم که خداوند مهربان نامه ی مرا می خواند ،البته توقع نداشتم بعد از خواندنش مشکلم را حل بکند ،صرفا بیشتر دوست داشتم حرفهایم را به کسی که خیلی میفهمد بزنم و او بدون آنکه بگوید من بچه ام بدون هیچ کلامی تنها گوش کند !

با کمی بزرگتر شدنم و البته رفع مشکلات بصورت بسیار مرموز به ایمن بودن جای نامه ها شک کردم ،احتمالا یکی از اعضای خانواده محلشان را کشف کرده بود !پس دیگر نوشتن نامه ها را قطع کردم .

بعد از مدتی با کشف مکانی بسیار دلپذیر نوشتن آنچه در ذهن داشتم را از سر آغاز کردم .کمدی که محل استقرار رخت خوابها بود ،کنار رختخوابهای چیده شده مادر فضایی احتمالا 40 در 70 خالی بود ،من بیشتر اوقات به آنجا میرفتم و در تاریکی مطلق به فکر کردن و خیال پردازی های کودکانه ام می پرداختم !(با کوباندن میخی به چهار چوب در و حلقه کردن نخی بر قفل در میتوانستم در کمد را از داخل کاملا ببندم .)مکانی بسیار فوق العاده و بی نظیر بود هنوز طعم خوش ساعتهایی که آنجا بودم را بیاد دارم .چند سال پیش که سری به آن کمد زدم نوشته هایم را دیدم و قند توی دلم آب شد .اما به زودی آنقدر بزرگ شدم که آن مکان بسیار بزرگ برایم بسیار کوچک شد و با تنها گذراندن چند دقیقه ای در انجا اکسیژن کم می آوردم ....

به نوشتن تک جمله هایی بر لابلای کتابهایم اکتفا کردم تا وارد دبیرستان شدم ،بر اثر چند اتفاق با مدیر مسئول صفحه ی کودک و نوجوان یک روزنامه آشنا شدم ،خودش نویسنده بود و با دیدن چند داستان من از من خواهش کرد که برای آن صفحه بنویسم .هر دوشنبه صبح زنگ میزد و موضوع را میگفت و شب همان روز دوباره زنگ میزد و می خواست داستان را آرام بخوانم تا او بنویسد ،بسیاری اوقات بعد از تعریفهای بسیار خواهش میکرد داستان را کمی خلاصه کنم تا کوتاه تر شود .من نیز که البته هیچ تمایلی به این کار نداشتم این کار را انجام میدادم .با جدی شدن درس و البته رسیدن به منبعی کم نظیربرای  مطالعه کتابهای تاریخی و فلسفی از نوشتن داستانهایی که دیگر برایم هیچ جذابیتی نداشتند دست کشیدم .

تقریبا نقاشی کردن و انجام خطاطی در این زمان محل خروج ذهن من شده بودند .

که روزی البته در دانشگاه با تشویق دوستان تصمیم گرفتم این وبلاگ را برای نوشتن ذهنیاتم متولد کنم .من ح.ل و م.ع روزی باهم نشستیم و کلید این کار را زدیم .اینجا هم البته فقط میشود سطح رویین ذهن را ثبت کرد و رفتن به اعماق را همراه با گرفتار شدن فعلا  باید کنار گذاشت .

هنوز این مرحله برایم تمام نشده اما بسیار مشتاقم بدانم آیا مرحله ی بعد تحقق آرزوی همیشگی زندگیم خواهد بود .آیا شروع به نوشتن من در مرحله بعد همانی است که من برایش زندگی میکنم ؟!


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت   توسط آتلانتیس 


پست اومانیسم :


فراتر از زندگی  ،تمام معاملات دست و پا شکسته ذهن را ویران میکند .

نمی توان در کلمات محصورش کرد ،این حس بی نظیر است .

نمی دانم اما برایم یادآور سبک گوتیک است ...

تعالی ،

تعالی در تمام ابعاد هستی .

کانتری ،موسیقی محلی آمریکا است .

دوست ندارم تیشه به ریشه ی کسی بزنم ،اما واقعا نمی توانم آنچه از نبوغ شاعران پارسی گوی بیان می کنند و گرامی داشتن موسیقی ایرانی را درک کنم .آنچه من در آنها یافتم چیزی جز یاوه گویی ،توهم ،بدبختی و فلاکت نبود .

فارغ از آنکه تعلق به کدام سرزمین داری بی نظیرترین حس زندگی را برایت خلق می کند .

این موسیقی بی نهایت است ،بی نهایت ......



+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت   توسط آتلانتیس 


ناکجا آباد !


شاید اولین روایت برای یافتن سرزمین ناکجا آباد مربوط به داستان گیل گاماش باشد پادشاه آشوری که بنا به افسانه ای در جستجوی یافتن سرزمینی که چشمه های آن آب حیات بخش و جاودانگی دارند دل به دریا زد .

بعد از آن نیز شاید مهمترین بیان درباره ی سرزمین ناکجاآباد را در اتوپیا افلاطون دیده ایم سرزمینی که زندگی در آن براساس قراردادهایی (میان انسانها ) شکل گرفته است که همه از زندگی در آن راضی هستند و هر کسی در آن سرزمین به جایگاهی دست می یابد که شایستگی اش را دارد .

تقریبا بعد از آن در هر دوره ای متفکرانی پیدا شدند و از سرزمینی به نام ناکجا آباد و راههای رسیدن به آن گفتند ،اما این اتوپیا گویی دیگر برای تمام انسانها فراتر از آرزو شده بود، تا عصر جدید در قاره ی اروپا آغاز گشت و انسان خود را بسیار نزدیک تر از خیالاتش در رسیدن به ناکجا آباد یافت .

در سرزمین ایران به یاد ندارم جز مدینه ی فاضله ی فارابی روایت ،افسانه یا بیانی جدی درباره ی ناکجا آباد گفته شده باشد (پوزش اگر غیر از این است).

در ایران گویا تنها – البته اگر بتوان گفت – ناکجا آباد در قالب گفتمانهای دینی وجود داشته ،گذر از چهار دوره ی زندگی برای رسیدن به روز معود و ظهور سوشیانت در میان زردشتیان یا رسیدن به بهشت بعد از مرگ برای مسلمانان ...

شکل ایدآلیستی و دور بودن این اتوپیا ها از عینیت در روزگار کنونی بعضی از مردمان سرزمین ایران را متوجه سرزمینی نموده است که در قاره ی زمان جای گرفته است سرزمینی که بسیار خوشایندتر می نماید اگر آنرا آمریکا بخوانیم تا ناکجا آباد !

آمریکا ، سرزمینی که در ایران چند روز از سال را برای فرستادن مرگ بادها  برآن اختصاص داده ایم ، سرزمینی که در ایران باید به عنوان یک خون آشام بی رحم و فتنه گر شناخته شود .

نمی توان البته با اجبار گفت که آن ناکجا آبادی که قرنها تلاش برای دستیابی به آن بوده آمریکا یا ایران یا .. است ،انسانها با توجه به آنچه هستند و آنچه از زندگی می خواهند ،خود ناکجا آبادهایشان را انتخاب می کنند ،برای بعضی زندگی درجنگلهای آمازون یا قاره جنوبگان شاید بسی خوشایند تر از زندگی در ایران یا امریکا یا هر جای دیگر باشد .

شاید بعضی ترجیح می دهند سر در دهان شیرهای صحرای بزرگ آفریقا  بگزارند یا در شکم وال های اقیانوس اطلس زندگی کنند اما لحظه ای از عمر را در ایران یا آمریکا سپری نفرمایند !

گذشته از تمام این حرفها برای من سوالی بزرگ است :

چرا باید آمریکا را با کوباندن مشتهایی محکم بر دهانش نابود کرد !؟!

بیاد ندارم آن روزگار را اما شنیده ام روزی سرزمینهای آذربایجان ،ارمنستان ،تاجیکستان ،ترکمنستان و پستی ها و بلندی های زیبای قفقاز از آن شاهنشاهی هخامنشی ،اشکانی ،ساسانی و ایرانیان مسلمان بوده و می شد بجای لذت بردن از زیبایی های سوییس به بهشت زیبایی های قفقاز سفر کرد !

دقیق نمیدانم اما گویا برادران و خواهران عزیز ما در کشورهای دوست و همسایه شرقی فرزندان همان خان گرامی بودند که برای شناختش باید تنها چند ورق از یاسایش و قوانین سرشار از مدنیتش را در آن خواند !  برادران و خواهرانی که با کشت خشخاش بسیار لطف میکنند تا ما در آمار داشتن معتادان حداقل در جهان اول باشیم و بیش از 3میلیون معتاد و بیش از 18 میلیون افراد(خانواده های) درگیر با این پدیده را داشته باشیم !

تنها میتوانم بگویم دیگر میرزا قاسمی با طعم سیر MADE IN CHIN را دوست ندارم و بسیار خرسندم از اینکه هنوووز دوستان و آشنایانم MADE IN CHIN نیستند که هنوز دمی از گذر عمر را با آنها نبوده ای ببینید ناگهان منفجر شدند ،شکستند ،سوختند و مردند ! ششششششکر

نمی توان حدس زد، اما شاید اگر سال ایرانی مثلا متشکل از 1000 روز بود ما می توانستیم  900 روزش را به ارسال مرگ بادهایمان اختصاص دهیم تا شاید روند پیشرفت ،پسا صنعتی شدن و دستیابی به پسا انسانیت را در ایران تسریع بخشیم .!

" کشمکش با جامعه ای دیگر ، می تواند هسته ی یکپارچه کننده ی جامعه ای را که به از هم گسیختگی گرایش دارد ، ترمیم کند " کوزر

خداوند گره بزند موژه در زبان و انگشتان دست متفکرانی که در پاسخ به سوالم مرا به جمله بالا ارجاع میدهند !

خداوند مرگ بادهای مرا همچون مشت محکمی بر دهانشان بکوباند جهت نابودی مغزهای فعالشان !


       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت   توسط آتلانتیس 



عقل   اخلاق    آزادی

 

 

شاید کمتر کسی  بتواند آنچه را که روسو از آزادی و بازگشت انسان به غارها و زندگی ابتدایی مقصود داشت درک کند .برای همین با تمام ارادتی که به این موجود دارم و البته ناتوانی در بیان صحیح منظورش همه علاقمندان را ارجاع به کتابهایش میدهم :

قرار دادهای اجتماعی ،خیال پردازی های تفرج گر انزواجو ،امیل و...  .

زمانی در غار بود و دورترین مسافتی را که می پیمود تنها چند فرسنگ آنطرف تر بود و تمام زندگیش را در آسمانها می جست ،با گذشت زمان بخشی از آسمان را به روی زمین آورد و خدایگانش را در اهرام ثلاثه ستایش کرد ،چرخ زمان در حال چرخیدن بود و او نمایندگان مخصوص خدای آسمان را بر روی زمین یافت که گاه آنها را بر کشتی میکرد و گاه با نفرینشان غرق میشد ،....آسمان فراموش شد ....حالا زمین همان آسمان شده بود و انسان خود را در کنار خدا یافت ...  .

شاید گذر انسان تا کنون در تمام سرزمینهای شناخته شده بر روی کره ی زمین را بتوان از این مراحل ،مشترک فرض کرد ،اما شاید پس از این روایات متفاوتی را برای هر کدام از آنها باید جست .

شواهد در شرق به سفر انسان در میان آسمان و زمین دلالت دارد و آنکه او هنوز ...................................    .

اما روایت در غرب به گونه ای بسیار متفاوت تری پیش رفت و رفت .

...........................................................     .

بعضی انسانها خیلی روشنفکر هستند تا حدی که ممکن است هر لحظه چراغ ذهنشان بسوزد یا بهتر آتش بگیرد  ! آزادی از منظرشان انجام هر کاری است که هر کسی دوست دارد آنرا انجام دهد و از آن لذت میبرد حالا از دروغ گرفتن ،بالا کشیدن یک بشکه شراب ،داشتن روابط نامحدود جنسی و........ آزادی برای بعضی از ما اینگونه معنا پیدا میکند  !

بعضی از انسانها هم ظاهرا خیلی انسان بوده و به دنبال رستگاری ابدی آزادی را نه در محدوده که محدود بر چندین جمله و خرافات کرده ! تا آنجا که آدمی نه در خواب که در بیداری خود را در میان قبایل وحشی و عقب مانده ای میابد که دروازه زمان را یافته اند و در گذشت 3000 یا ..... از روند تمدن و رشد عقل انسانی هنوز در التهاب از دنیای ناشناخته ها به زندگی در محدوده ای محدود خود را اسیر کرده اند .

اما شاید آزادی تمام آنچه باشد که ما بسیاراز آن دور در تکاپوی بدست آوردنش هستیم ،شاید اگر آزادی در محدوده ی اخلاق بود حالا همه ی ما ( البته بخشی از همه ی ما ) در حسرت گذر حتی یک روز از عمر در روزی سرشار از آزادی نبودیم شاید این بیانی کاملا ایدآلیستی باشد و دور از تحقق اما آیا انجا که آزادی عصایش اخلاق باشد و بر زمینی از عقل در حال رقصیدن باشد ما هنوز آزاد نیستیم .! ؟

 

توانایی آزادی چه آن زمان که انسان ناتوان در تکلم  و نوشتن بود چه آنگاه که بر روی کره ی مریخ بالا و پایین میپرید همیشه در یک میزان بوده .در هر دوره انسان از این آزادی به آن مقداری استفاده میکرد که عقل شناسایش او را کشف کرده بود .آزادی انسان همیشه در ظرفی مخصوص به دوره ی خودش قرار میگرفت و این یعنی آزادی محدوده هایی دارد ،و یعنی محدود نیست !

و این یعنی باید عقل را غربال کرد ،اگر آزاد نیستیم !

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت   توسط آتلانتیس 


مثلث عشق :


اشترن برگ در سال 1986 نظریه مثلث عشق را مطرح کرد بر طبق نظریه او ،عشق دارای سه بعد است :



تعلق :  تعلق مستلزم ارتباط و درک متقابل است . در فرایند این ارتباط افرادی که به هم عشق می ورزند ،احساسهای شخصی یکدیگر را عمیقا درک کرده و به هم احترام می گذارند ،و به رفاه و آسایش یکدیگر اهمیت میدهند ،از معاشرت یکدیگر لذت میبرند و اعتماد راسخ دارند که در هنگام نیازمندی می توانند روی یکدیگر حساب کنند .


هوس :  این بعد که با معاشقه و برانگیختگی جنسی در روابط عاشقانه همراه است ،شامل نیاز جنسی و ارضای آن می باشد ،ولی تنها به میل جنسی و ارضای آن محدود نمی شود ،بلکه نیازهایی نظیر پیوندجویی ،سلطه گری ،عزت نفس نیز ممکن است در آن دخالت داشته باشند .


تعهد :  تعهد جنبه شناختی مثلث عشق است در این بعد به شناخت اولیه عشاق اهمیت داده می شود ،و به نظر می رسد جهت فعال نگهداشتن عشق برای مدت طولانی نیاز به تعهد است .





+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت   توسط آتلانتیس 



گاهی باید چشم را در قلم فرو برد تا بهتر بتوان دید .



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت   توسط آتلانتیس 

 

 

بر محور هم نشینی  :

 

من

ساعت اول

من

تو

روز های بعد

من

تو

او

هفته های اول

.

.

.

ما

هفته های بعد

ما

شما

ماه های اول

ما

شما

ایشان

ماههای بعد

.

من ، تو ، او ، ما ، شما ، ایشان

.

سال اول و ایشان از ما و شما جدا می شوند

ماههای بعد او از من و تو جدا می شود

هفته های بعد شما می روید

روزهای بعد تو می روی

ما

 من می شود

حالا

من

ساعت اول

روزهای بعد

هفته های اول

هفته های بعد

ماههای اول

ماههای بعد

سال اول

.

.

.

ساعت اول  مقدس است

.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت   توسط آتلانتیس 


...


دلتنگ می شویم 

وقتی که روز طلوع می کند .

فرقی نمی کند که    شرق 

                                   باشد ، یا که 

                                                  غرب

دلتنگی من برای دروغ های نهفته در روشنایی خورشید است . 

برای غرور کذایی

                     و 

                        بزرگی کوچکش .

اگر شب سیاه است و مخوف ،

                                     برای عده ای هنوز 

این اشکال ما نیست که شب را دوست می داریم .

ما دلتنگی ها را در همان 

                              غرور روز 

                                       در چمدان طلوع می گذاریم 

                                                                    و

                                                                 به سمت غروب ، می رویم بالا .

شبهای سیاه کنار پلکهایت می نشینند 

                                                و 

                                                 تو را آزاد می کنند از بند دروغ های روز 

و تو چقدر نزدیک می شوی به دستهایت 

                                      و چرا نمی بینیم حقیقت زیبا را 

                                      و چرا در بند دیدگان کور سالهای گرد و غبار گرفته هنوز وامانده ایم ؟



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت   توسط آتلانتیس 


شب بخیر :


پیدا کردن عروس خوشه های اقاقیا کاری بس دشوار است ،البته شاید ملاکها و نمادهایی وجود داشته باشد تا بتوانیم این عروس را پیدا کنیم از میان عده ای زیاد که ادعا میکنند عروس (زیبا) هستند .

وقتی به دنیای واقعی و نه این دنیای نمادین فکر میکنیم پست مدرن و یک نوع متفکر می شویم ،فراتر از این عالم نگاه میکنیم و گویا قدم های عقلمان نه سختی و نه سنگینی زمین را احساس نمی کند .

نمی توانیم ادعا کنیم که نوع تفکر ما بهترین نوع برای زندگی بشریت است ،فراتر از خنده دار بودن این طرز تفکر باید کمی ناراحت بشویم و با صدای کمی بلند بگوییم :

هر انسانی آزاد است تا آنطور که می خواهد بی اندیشد .

فکر نمی کنم روزی فرا برسد که تمام انسانها به یک گونه بی اندیشند و زندگی کنند ،شاید اگر آن روز فرا رسید باید زودتر از همه آگاه باشیم که سفر زمان پایان گرفته است و ما باید هر چه سریعتر غرق شویم .

اما برای من زمانی همه چیز در هم میشود و عقلم چون نوزادی ناتوان دست و پا میزند که میبینم در این دنیای نمادین ما برای نمادها نماد می سازیم و ادعا میکنیم خدمتی عظیم نه به انسان که به مادرمان تاریخ کرده ایم .

زمانی که این نمادها نمادین در نمادی دیگر ظهور می کنند ،کلافمان در هم می پیچد و انسان تنها دست زیر چانه می زند و نگاهش را به بی انتها میفرستد .

آنوقت خسته می شود نگاه عقل تو و نمی داند بر چه ایستاده در این دنیا و بر چه تکیه کرده و آیا باید رفت یا ماند .

آن وقت بودن یا نبودن ،مدرن یا پست مدرن ،پوزیتویسم یا هرمنوتیک ،عشق یا تنفر ،شدن یا نشدن مسئله میشود و تو واماند از زندگی می روی

                                      

                                    بدون حتی برداشتن یک گام.                                                            





+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت   توسط آتلانتیس 



تصمیم ندارم فعلا خاطره ای را جایگزین خاطرات شیرین زهرآگین شده ی این روزهایم بکنم.....



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت   توسط آتلانتیس 



راستی

،

،

،

تو

چرا

خدا

نشدی

؟ !



+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت   توسط آتلانتیس 



من

آن

جهانی

که

مرا

نمی خواهد

،

ترک

می گویم

.



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت   توسط آتلانتیس 



تنها تفاوت من با یک دیوانه آن است ،که من دیوانه نیستم .

                                                                          « سالوادور دالی »

زیست شدن کلاژی :


ترس بزرگترین ابزار قدرت برای قدرت طلبان است ،و چه بد که انسان بزرگترین ترسو است .

خارج از دنیای نمادینشان نباید زندگی کرد ،البته انسانهای جسور زیادی بودند که در بند نماد ها نماندند و محکوم شدند .گاهی در بندشان کردند و دیوانه نامیدندشان ،گاه طغیان گر ،گاه شورشی و.........اما آنها می خواستند زندگی کنند ،پس زندگی کردند .

اینجا سخت بود تا خارج از تعاریف دیگران نگاه کنید ،سخت بود خارج از اصول آنها گام بردارید ،گرچه بعضی معتقد بودند که فرای نمادها جزو پیشروان طرحی نو از زندگی هستند ،اما جز نادانی بر ندانستنشان چیزی ندیدم تا آنها را به اصطلاح خودشان آوانگارد بدانم .!

اینجا شما در مرکز گفتمانی ویرانگر در حال زیستن بودید و پدیدار می شدید در میان سوژه هایی روشنفکر ،آوانگارد ،پست مدرن ،فیلسوف ،ادیب و .....

اینجا اوبژه ها را سوژه هایی پدیدار می نمودند که قرنها پیش خاکستر شده بودند و اما هنوز متوهم بودند که  در پساها پیشروی می کنند و تو واژه ای بودی در متنی که بر معنای ذاتی تاکید داشت .!

تو معنا شده بودی از همان روزی که حتی نفسی از این دنیا نصیبت نشده بود و سنگینیت را پاهای هیچ مادری  احساس نکرده بود.اینجا واقعیت ها نمی توانند خارج از دنیای نمادین آنها بلکه دنیای خیالی آنها تفسیر شود .

رفتن و آمدنم در تابلویی زیست می شد کلاژی ،و من هم در گوشه ای چسبیده بودم بدون حتی لحظه ای سکوت ،تفسیر می شدم و در بند بود ، بیشتر ساعتهای زیستنم ،اما سکوت نکردنم و سعی در گریز از این تابلو  حالا که فکر می کنم به چهار سال زیست شدن کلاژی ام در این تابلو ،برایم احساس لذت بخشی دارد .

برای آنها خنده دار خواهد بود اگر بگویی واقعیت ها را کلمات نمی توانند تکه تکه و تنها نمادی از آنها را باقی بگذارند .

گمان نمی برم گفتمانی پدیدار شود که تمام زندگی بیمار گونه ی ما را برچیند ،سنتها در پسا سنتگرایان (پست مدرنها) اتراق نموده است و ظاهرا باید تنها در گوشه ای ایستاد و مرگ دردناکشان را نظاره کرد ،گرچه معتقدم مرگ آنها یکی از زیباترین مرگهای دردناک تاریخ زیست بشری خواهد بود .



+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت   توسط آتلانتیس 


از من نپرسید کیستم،نخواهید همان بمانم که هستم .    

                         « فوکو »

هنووووووووز !


شاید تنها چند دقیقه تفکر پیرامون این جمله کافی است ،برای تحول در تفکر جهان بشریت.اما دریغا و هزاران افسوس از حتی لحظه ای....

گفتمان گسته ،تاریخ اکنون ،بی معنایی علتها ،مرگ سوژه ....در حال قرار گرفته ایم به این صورت ،در حالی که هیچ لزومی نبود تا اکنون ما صورتی اینگونه داشته باشد و بهتر آنکه هیچ لزومی ندارد صورت کنونی را حفظ کرد.

آری ،،اما کار بدانجا رسید است که باید بگویم رابطه ی من و اکنون همچون رابطه ی ماهی و خشکی شد است.

عجیب نیست برای من این رقص جنون آمیزم بر خشکی ،از زیبایی آن لذت می برم و موسیقی زندگی ام را در خشکی بالا و پایین می پرم .این برای من بهتر است از حباب هایی که در آب گندیده باید ساخت.

تاریخ گسسته است ،باید که تنها اکنون را درک کنیم ،گفتمان ها می آیند و می روند و حقیقت ها نیز چون طلوع و غروب در گذرند....

حقیقت است ! اما در حال خندیدن هستم ...سالها است که اینجا تنها باید سرتان را بالا بگیرید تا حقیقت را دریابید !

زیبایی ،سعادت ،خوشبختی ،تنها در آسمان است !همان جایی که تنها از آن رنگ آبی و چند ستاره اش را بیشتر نمی شناسیم .!

اینجا روی زمین کاری نداریم ،از زندگی بر روی زمین بدبختی و سیه روزی تنها نصیب ما خواهد بود !زمین را چیزی جز گناه بشر اولیه برای ما به ارمغان نیاورد .پس نباید در این جهنمی که محکوم شدیم به زندگی در آن به دنبال نیکی بود .!

بی شک از کوتاه فکری من است که نمی بینم این گفتمانها را ،اینجا تنها یک گفتمان بوده :

دهانی بسته ،دستانی که در بند است ،و ریسمانی در میان کتفت که تو را به آن سویی خواهد برد که خوشبختی و سعادت واقعی را نصیبت می کنند .!؟

گفتمانها می آیند و می روند،اما هنوز ما درمانده در گفتمان قرنها پیش جا مانده ایم ،گویا .!؟

ابروان در هم کشیده ام ،دهانی سرشار از ناسزا ،،هنگامی که فکر می کنم به تاریخ ادبیات به مولانا ،حافظ....

پیچ زلف یار قرنهاست که دور گلویمان پیچیده و در حال خفه کردن ما است .سالهاست که کمان ابروی یار تیری در چشمان ما شده، لبان کوچک سرخش مهری ابدی بر لبان ما ......

گفتمان ما از عشق چقدر کودکانه مانده و بزرگ نمی شود چرا ! ؟ مرگ ساعتها را یاد ندارم ،شاید خواب بودیم ،شاید خواب بمانیم ....ساعت زنگ نمی زند .

و ما در انتظار بیدار شدن سالهاست که تنمان کرخت شد است .؟

در بزرگی و تقدس عشقهایتان کوچک و پست بمانید ،برای من نیز شما خاطره های تاریک قعر آبهای گندیده ی قرنها خواهید شد.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت   توسط آتلانتیس 



دم و بازدم هایم را ،

                          مدت زمانی است که مغزم ،

                                                           بالا و پایین میکند.

چقدر نبود چیزی چندشناک به نام قلب ،

خوب است.

مغزم نفس می کشد

                           و

                               من به زودی بر روی زمین خواهم دوید.

حالا دیگر نمی خواهم جهانم

                                   شیرین باشد.

                                   ترش هم که باشد

                                                           دوستش دارم.

                           حتی

                                   شور باشد یا که تلخ

                                                          دوستش دارم.         



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط آتلانتیس 


بر فراز اعتقادات :

 

برای آگاهی از زندگی در هزاران سال پیش شاید تنها بعضی متون ،داستانها ،افسانها ،وگاهی سنگ نوشته ها و نقاشی ها هستند که ما را یاری می کنند .درمیان باورهای  تمام ملل و در تمام دورانها شاهد مشترکاتی هستیم که هر کدام با زبان خود آن را بیان کرده اند ، یکی از آن مشترکات اعتقاد به نیروهای خیر و شر است ....

در اوستا متن مقدس زردشتیان جهان مینوی ،جهانی است که نیروهای خیر در آن زندگی می کنند و تلاش دارد تا جهان اهریمنی را نابود کند ، نیروهای مینوی سعی دارند انسانها را از شر اهریمنان نجات  داده و آنها را به رستگاری رهنمود کنند. در این روند گاهی جهان مینوی پیروز میشود و گاهی اهریمنان ،،اما اوستا بشارت از روزی را می دهد که سوشیانس متولد می شود و با رهبری جهان مینوی ،جهان اهریمنان را نابود می کند ..

گرچه در هندوستان و در متون مقدس هندوان دئوها (دیوها در ایران )که نیروهای اهریمنی در اوستا هستند به عنوان نیروهای مینوی شناخته می شوند اما این تنها جابجایی اسمها است و در آن متون نیز در مقابل دئوها (نیروهای مینوی)از نیروهای اهریمنی سخن میگویند.

در میان یونانیان و حماسه ایلیاد و ادیسه هومر نیز پیوسته شاهد حضور نیروهای خیر و شر در میان زندگی  مردم هستیم ، بر فراز کوه اولمپ زئوس فرمانروای نیکی ها و جهان است و در جهان تاریک زیرین هادس بر قلمرویی اهریمنی و هراسناک فرمان میراند. در آنجا نیز تلاش الهگان در راهنمایی بشر بسوی خوبی ها است و در این میان داستانهایی از دوستی ها و گاه نبردهای خدایگان یونان را می بینیم .

در تمدن مصر باستان  پادشاه را بعد از مرگ مومیایی کرده و در هرم همراه با قایقی می گذاشتند،تا با قایق به آن سوی نیل آنجا که دوباره روحش در کالبدی جان میگیرد سفر کند و اگر انسان خوبی باشد در این سفر به سوی کالبدی از خوبی ها خواهد رفت و بدی ها از او دور می شوند .( مردم عادی به علت فقر تنها جسد را مومیای می کردند و امید وار بودند خدایان آنها را به آنسوی نیل ببرند)

 

در دیگر تمدنهای باستانی ،جهان خوبی ها و جهان بدی ها وجود داشته است ،گاهی برای رهایی از آن اهریمنان سرودهای مذهبی می خواندند ، گاه طلسمی را به گردن می آویختند .

گاهی برای پناه بردن، خدایشان آب بود و گاه آتش ،اما در تمام طول سفر زمان ،در سرتاسر جهان مردمان به آیندگان خبر از وجود اهریمنان می دادند ......

 

                                                                                                                                                   من نیز معتقدم ...........

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت   توسط آتلانتیس 

 

«انسانها آزاد بدنیا می آیند ، اما همه جا دربندند»

                                                                  ژان ژاک روسو

 

 

سخت است به آزادی معتقد باشی ،،

سخت است برای آزادی انسانها تلاش کنی ،،

سخت است آزادی ،،

 

 نمی دانم انسان در بنداست ... یا آزادی ! !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت   توسط آتلانتیس